
ببینبد حال می ده:
میدونم الان دیگه کاملا به خودتون میگید بابا اینا هم دلشون رو خوش کردن با این وبلاگ نویسیشون!!
ولی همیشه میگن اشپز که دو تا شد غذا یا شور میشه یا بینمک !! حالا وای به اون روزی که تعداد
اشپز ها به ۳ برسه!!!!!!!!!!!
ولی خوب دلایل همه موجهه :
احتمالا سر مملی رو تو همون عجب شیر بریدن !!!
ابجیشم مشغول استراحت در پاویون هستن !!
من هم که اگر بنویسم خوب کی ول بگرده!!!!؟؟؟
در نتیجه حالا که اوضاع اینقدر بی ریخت هست هر کی دلش خواست این تو بنویسه منو خبر کنه؟؟؟؟
امروز یه میل از طرف یه دوست به دستم رسید که حاوی این نوشته و عکس بود.
واقعا یکی از بهترین دعاهایی بود که تا حالا برام شده بود.
بد نیست که در همین جا من هم یه دعایی برای این دوست عزیز بکنم:
.Dear GOD : please help F.F be there as a photographer
همه حس
وحالم رو با اين عكس مي تونم بيان كنم
اخ كه
اين اقا هه چه لذتي مي بره
اخ كه من
چقدر دلم كوه مي خواد
...
..
....
...
...
...
...
...
...
اخ كه
بعضي از اين دوستا هيچ وقت شعورشون
نمي رسه كه اگه ادم بهشون زنگ ميزنه كه مثلا پنجشنبه شب بريم بيرون براي اين نيست
كه عاشق چشم و ابروشونيم براي اينه كه مي خواهيم يه يك ساعت دور هم با شيم و از در كنار هم بودن لذت
ببريم.
گور
باباي هر چي دوست زبون نفهمه
!!!
چه ميشه
كرد نمي رسه ديگه!!
شعورشون رو مي گم ها!!!!!!!!!!!

سلام می دونيد مشکل ما با اين وبلاگ چيه ؟
اينه که خواننده هامون 2 دسته هستن يه عده طنز ميخوان و يه عده مطلب باحال و قابل تامل چون يه عده کوچولو هستن و يه عده بزرگ!!!
حالا ما چون هر دو دسته رو خيلی دوست داريم مياييم 2 نوع مطلب را با هم مي نويسيم:
سخن از نيک مردی مي رفت که به ديدار خلوت نشينی رفته بود و از او خواسته بود که را هنمايش باشد
پير مرتاض پس از اينکه با نگاه نيک مرد را کاويد از او پرسيد :
فرزندم آيا دروغ گفتن مي دانی ؟
نيک مرد پاسخ داد:
پناه بر خدا !دروغ گفتن , هرگز نخواهم دانست.!!!!
پير خردمند گفت :
پس برو و ياد بگير .وقتی ياد گرفتی نزد من بيا .
زيرا چنان که خردمند تبتی مي افزود :از عهده ی کار بر نيامدن فضيلت نيست بلکه ناتوانی است!
"رومن رولان"
----------- ----------- ----------- ----------- ----------
من چون طنز نويسی بلد نيستم ميام اين دوست عزيزتون يعنی آقا مملی , يا آقا کوچولو يا mtg , نميدونم چی صداش مي کنيد را سوژه ميکنم !!!!!!!!!!!
برای خواننده های جديد هم بايد بگم که مملی نويسنده ی سابق وبلاگ بوده که حالا رفته سربازی و من جاش دارم مي نويسم.
اول از همه بايد ياداوری کنم که : يادتون مياد مملی گفته بود دانشگاه علم و صنعت ميره؟
خوب من با مملی هم دانشگاهی هستيم و امتحانات جفتمون در يه ساختمون برگزار ميشه آقا قضيه از اين قرار بود که من برای امتحان زبان وقتی همه ی بچه ها داشتن مي رفتن سر جلسه ی امتحان , رو پله های دم دانشگاه ايستاده بودم و در حالی که داشتم تقلب هامو جاسازی ميکردم! آخرين نکته ها رو هم از روی جزوه ام مي خوندم که يه دفعه متوجه شدم:روی جزوه ام سايه افتاد!!!
سرمو بلند کردم ديدم ای دل غافل هنوز تقلب نکرده برامون پليس فرستادن !!!!
عجب پليس گنده ايی هم هست امکان نداره از دستش بتونم فرار کنم!!!!!!!!
در حالی که قلبم داشت وای مي ايستاد يه ذره دقت کردم ديدم :
اين که مملی هستش!!!!!!!!!
چشتون رو ز بد نبينه , که مال من ديد و چشمم به جمال اين آقا مملی شما روشن شود
اخه نمي دونيد من چي ديدم !!!
قيافه آويزون از بس جای پفک بهش "اش" دادن!!
لاغر کرده از بس دراز نشست رفته!!
از همه مهمتر کچل کچل !!
خلاصه کلی از قيافه ی برادر بسيجی درا مده بود
اخه دفعه ی اول که ديدمش کاملاً شبيه اين برادران بسيجی بود با يه عالمه ريشو سيبيل و عين برادران بسيجی که همش دارن دنبال مورد انضباطی مي گردن داشت دور و برشو مي پاييد
که تا من رسيدم بهش ناخداگاه اولین کاری که کردم اين بود که مقنعه ام رو يه ذره کشيدم جلو
ولي حالا چشمتون روز بد نبينه شده بود شبيه اين بچه تخس ها که از هر فرصتی استفاده ميکنن تا يه بلايی سره اين افسرا و سرگردهای بد بخت بيارن!!!!!
اخي!!!!!!!!
دلم كباب شد!!!!!!!
جگرم سوخت!!!!!!!!!!!!
نه براي مملي ها!!!!!!!!
براي اون افسراي بدبخت كه مجبورن 2 سال اين بچه رو تحمل كنن!!!
من وقتی فهميدم که نادانیهای مردم , بيش از بديهايشان هست و آنها و زندگی نيستند که مرا تهديد ميکنند بلکه بی اطلا عيم از مسائل يا چيزهای ديگر و بی دفاعي و بیچارگيم در مقابل حوادث زندگی است, که مرا تهديد ميکند , از اين ترس نجات پيدا کردم .
اری وضع دقيقاً همين بود ,
من فکر ميکنم که شايد بايد به اين مسئله خوب توجه کنيد: زيرا نالها و شکايت هايی که از بعضی از شماها بلند است فقط از احساس بي دفاعي و عدم اعتماد به قدرت خود در جدال با هرگونه وسائلی است که (دنيای کهن) به کار ميبرد تا انسان را از داخل و خارج تحت فشار قرار دهد ،ريشه ميگيرد.
ادبيات از نظر گورگي
ياد بگير ساده ترين چيزها را!
برای انا نکه بخواهند ياد بگيرند،هرگز دير نيست .
الفبا را ياد بگير !کافی نيست، اما آنرا ياد بگير!مگذار دلسردت کنند !دست به کار شو! تو بايد همه چيز را بدانی،تو بايد رهبری را به دست بگيری!
ای انکه در تبعيدی ياد بگير! ای انکه در زندانی ياد بگير ! ای زنی که در خانه نشسته ای ، ياد بگير! ای انسان 60 ساله ياد بگير!تو بايد رهبری را به دست بگيری.
ای انکه بي خانمانی، در پی درس و مدرسه باش!
ای انکه از سرما مي لرزی چيزی بياموز! ای انکه گرسنگی ميکشی کتابی به دست گير! اين خود سلاحی است تو بايد رهبری را بدست بگيری.
ای دوست از پرسيدن شرم مکن! مگذار که با زور ،پذيرنده ات کنند.
خود به دنبالش بگرد! انچه را که نيا مو خته ای ،انگار کن که نميدانی.
صورتحساب را خودت جمع بزن! اين تويی که بايد بپردازيش.
روی هر رقمی انگشت بزار و بپرس:اين برای چيست ؟
تو بايد رهبری را به دست بگيری.
"برشت"
ما جوان هستيم و پر از نيروهای بالقوه بياييد, ياد بگيريم کمتر از مشکلات و سختی ها بناليم غر زدن چيزی را تغيير نميدهد
يک لبخند در بسياری از موارد اصل قضيه است
با يک لبخند مزدمان را مي گيريم
با يک لبخند پاداشمان را ميگيريم
با يک لبخند به تمسخر گرفته ميشويم
با یک لبخند به تحرک در مي اييم
و کيفيت يک لبخند ممکن است چنان باشد
که برايش بميريم.!!!
اين لبخند مي تونه رو صورت هر کی باشه :
رو صورت معشوق
رو صورت مادرمون
رو صورت يه دوست خوب
يا حتي رو صورت يه عزيز در حال مرگ!!!!
من دوست جون اين آقا کو چولوی شما هستم البته من صداش ميکنم مملی وقراره از اين به بعد تو پفک خوردن يه کمکی به مملی بکنم !!!!!!!!!!!!
هرچی فکر کردم به عنوان اولين مطلب چی بنويسم ديدم اگه بيام از ورزش بنويسم ميگن اين دختره ميخواد بگه ما هم ورزش کار ايم!!!
اگه شعر بنيويسم ميگن بابا اين عاشقه کيه مملی پيدا کرده ! اگه از سياست بنيويسم هم خود مملی مياد منو با اردنگی از وبلاگش ميندازه بيرون که اين چرت و پرتا چيه نوشتی الّان ميان در وبلاگ رو تخته ميکنن!! اگر هم مطلب علمی بنويسم که کل خواننده هامون رو از دست ميديم!!!!!!!!
ديدم از همه بهتر اينه که ماجرای اولين بار که خواستم پست بنويسم را بگم يعنی همين دفعه!!!:
بعد از کلی سلام و صلوات راهی سايت بلاگفا شديم تا وبلاگ نويسی خود را آغاز کنم و فهميديم اين بلاگفا بلاگفا که ميگن همين بيده؟؟!!!
و يه لغت جديدی به فرهنگ لغت مون اضافه شد و کلی خوشحال شديم که از فردا ميتونيم جلوی برو بچ قوپی بياييم که آره ديگه ما هم اينکارييم!!!
خلاصه مسرور از اين همه افه و پزی که از فردا قراره بيام مشخصات را وارد کرده و داخل بخش کاربری وبلاگ کوچولوها شدم و ديدم به به الّان ما هم جزء کاربران اين وبلاگ عزيز هستيم
همون موقع يادم افتاد که مملی گفته بود داخل سايت هرکاری دلت خواست بکن ولی فقط در صفحه ی اصلی به دو گزينی حذف وبلاگ و تغير کلمه ی عبور دست نزن درنتيجه اولين کاری که کردم اين بود که ببينم اين 2 تا گزينه چی هستن که خوب
بر خلافه ميلم خوشبختانه اونجا گند نزدم -ولی خداييش اگر گند ميزدم هم کلی ميخنديديم ها فکرش را بکنيد مملی امروز نويسندی جديد اورده فردا پا ميشه ميبينه وبلاگش از بيخ و بن نابود شده ( خدا اون روز را نياره)!!!!!!!!!!!!!
خلاصه بعد از کلی فضولی و اينور و اونور کردن رفتيم سراغه نوشتن
اول يه سلام type کردم وسط صفحه ........ ولی کسی جوابم را نداد!!!!!
يه 4 -5 بار !! buzz زدم ولی خبری نشد -خلاصه خدا پدر اين سلول هاي خاکستری رو بيامرزه يکيشون امد گفت ببم جان اينجا اول بايد بنويسی بعدن (يکی 2 روز ديگه ) ميان جوابتو ميدن .
بيخيال !! buzz زدن شدم ،اصلاً هم خودم رو از تک و تا ننداختم يه نگاهی به درو برام اندختم وقتی ديدم کسی متوجه نشده سری قضيه رو ماست مالی کردم و عين بچه ی آدم مطلبمو نوشتم
و اين گونه بود که اولين مطلبه ما در اين وبلاگ شکل گرفت
چرا جواب نميدی؟؟؟