
ببینبد حال می ده:
آخه میدونین ۲۷ آذر تولد داداشیمه
البته نمیشه بگم داداشیم چن ساله میشه
ولی چه فرقی میکنه
کوچولو کوچولوئه دیگه
خلاصه اینکه من دلم میخواست تولد داداشیمو اینجا هم بنویسم که همه بدونن
تازه من کادوشو هم پریروز دادم که زودتر خوشحال بشه
اگه شما هم بهش تبریک بگین فکر کنم خیلی خوشحال بشه
خودمم همینجا میگم
داداشی گل مهربون خودم
تولدت مبارک
ایشالا که ۱۲۰ سال زنده باشی و خوشبختی داداشیمو ببینم
تولد....تولد....
میدونم الان دیگه کاملا به خودتون میگید بابا اینا هم دلشون رو خوش کردن با این وبلاگ نویسیشون!!
ولی همیشه میگن اشپز که دو تا شد غذا یا شور میشه یا بینمک !! حالا وای به اون روزی که تعداد
اشپز ها به ۳ برسه!!!!!!!!!!!
ولی خوب دلایل همه موجهه :
احتمالا سر مملی رو تو همون عجب شیر بریدن !!!
ابجیشم مشغول استراحت در پاویون هستن !!
من هم که اگر بنویسم خوب کی ول بگرده!!!!؟؟؟
در نتیجه حالا که اوضاع اینقدر بی ریخت هست هر کی دلش خواست این تو بنویسه منو خبر کنه؟؟؟؟
پاویون اصولا" اونجائیه که که اینترنها(اونایی که سال آخر پزشکی ان)،توش زندگی! میکنن که شامل چند تا اتاقه که هر اتاق مال اینترنهای یه بخشه(اتاق اینترنهای داخلی،زنان،اطفال و.....).هر کدوم از اتاقها، ۴ تا تخت داره و یه سری کمد که وسایلشونو توش میذارن و روپوشهاشونو اونجا میپوشن.یه آشپزخونه هم داریم که یه جورایی محل تجمع این جماعت با کلاسه.اونجا صبحونه و ناهار و شام میخورن و بحث و غیبت و...... خلاصه همه چی ردیفه. کلا" اگه شما بخواین یه جماعت خفن با کلاس ببینین، میتونین یه سری به آشپزخونه ی پاویون خانومها بزنین. کلا" در هر موردی عمرا اگه حرف کم بیارن. بچه درسخونها و شاگرد اولها که قراره بدون طرح، کنکور تخصص بدن، بحثشون خارج از این مقوله نیست.نمیدونم چه جوریه که حرفاشون تموم نمیشه.از فروردین که اینترن شدیم تا حالا، هر وقت که من تو پاویون دیدمشون داشتن در مورد انواع روشهای بدون طرح کنکور دادن بحث میکردن..... خانمهای محترمی که خیلی با کلاسن اما شاگرد اول نیستن،مدام در مورد روشهای مختلف آرایش مو و قیافه و لباس و مد و مهمونی و تتو و نگین دندون (این یه چیزی بود که من جدیدا" کشف کردم که وجود داره و بسی مایه ی شگفتی و البته چندش!! بود)، صحبت میکنن و خلاصه کلاسهایی واسه ی هم میذارن که آدم از خنده میمیره.یه گروه دیگه از خانمها اونایی هستن که مزدوج شدن.این گروه هم حالا صرفنظر از تداركات خونه و زندگيي كه دارن، بحثهاي بسيار جالبي هم در مورد رام كردن آقايون محترم دارن كه واقعا" بسيار آموزنده اس!! يه گروه يه عده ديگه هم هستن كه انگاري مشكلاتشون با زندگي تمومي نداره.انگار همه ي پرسنل از منشي بخشها گرفته تا رزيدنتها و اساتيد دارن سر اينا كلاه ميذارن و واسشون كار ميتراشن....يه گروه ديگه هم هستن كه از شدت با كلاسي كلا" افتخار نميدن توي اون جمع صحبتي بفرماين.فقط به بقيه گهگاهي يه نيم نگاهي از سر لطف مي اندازن.خلاصه اينكه اون وسط من و دوستام نخاله ي جمع هستيم و مايه ي آبروريزي.حالا بماند كه تو حرفامون شوخي و خنده كه از نظر خانمهاي محترم جزو گناهان كبيره محسوب ميشن،زياد داريم و اين جور چيزا هم به تريپ باكلاسي صدمه ميزنه.كلا" با چنان نظر دلسوزانه اي بهمون نگاه ميكنن كه انگار با بيماران محترم بيمارستان روزبه طرف هستن(روم به ديوار منظورم تيمارستان روزبه بود).حالا ما سه تا كار ميتونيم انجام بديم.يا اينكه بيخيال شيم و كار خودمونو بكنيم.يا اينكه ما هم باكلاس شيم و از اون حرفاي باكلاسي بزنيم(كه البته بهتره اين كارو نكنيم.به تريپمون نميخوره و بدتر مايه ي آبروريزي ميشه!!).يا اينكه كلا" از جمع بزنيم بيرون(كه عمرا" ما ميدونو بديم دست حريف.حالا هر چي هم كه اين حريف قوي باشه).خلاصه اينكه ما بين پيغمبرا جرجيس رو انتخاب كرديم تا ببينيم چند مرده حلاجه...گرچه چشمم آب نميخوره كه بتونه حريف اين باكلاسيها بشه!!
دوباره سلام... خوب این آبجی خانم ما هم با این پست آخرش تمام روال کار کوچولوها رو زیر سوال برد... اما چی کار می شه کرد در حال حاضر آبجی خانم سواره و ما پیاده... اما در مورد خودم هم بگم بابا این قده غصه منو نخورید (می دونم الان اشک تو چشماتون حلقه زده... آخی... من چقده خوبم!!!) من تو سربازی هم بهم خوش می گذره به خدا، هر روز این جا کلی سوژه واسه خندیدن پیدا می کنم...
مثلاً یکی اش همین طرح تخلیه پاسدارخانه ها در هنگام زلزله یا آتش سوزی... (از اونجایی که همتون یا دخترید یا معاف مجبورم بگم که این طرح، برنامه و الویت خروج از پادگان رو در هنگام زلزله مشخص می کنه. متنش هم یه چیزی تو مایه های زیره)
هدف از اجزای طرح:
به حداقل رساندن تلفات انسانی(
) در بلایا و سوانح غیر مترقبه
اجرا:
- خارج نمودن تمثال مبارک مقام معظم رهبری و بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران!!!
- خارج نمودن مجروحین و مصدومین
- خارج نمودن کلیه ادوات و اسلحه های انبار
- ...
- خارج نمودن کلیه پرسنل
خلاصه من که اگه زلزله بیاد طبق این طرح باید عکس آقا!!! رو بگیرم زیر بغلم و گور بابای مجروجین!!! هر چی باشه آقام دلش زیر آوار می گیره ولی این سربازا نهایتش بمیرن مگه چی میشه یه ماه دیگه یه عالمه دیگه می یاد جاشون
تازه این یه موردشه... واستید من یه خورده دیگه پاچه خواری فرماندمونو بکنم تا یه مرخصی دیگه بهم بده تا بیام واستون تعریف کنم...
ایول....اینجا نوشتن هم حالی میده هااااااا........
اااااا....مث اینکه یادم رفت خودمو معرفی کنم.من آبجی این آقا داداش کوچولوی خودم هستم.اسمم آزاده اس. اما طبق سیستم اینجا میشم ARG (با کلاسیه دیگه!!).حدس زدن سنمو میذارم به عهده ی خودتون.البته اونایی که منو میشناسن میدونن که چند سالمه.اما خب چون میخوام قضیه هیجان انگیز بشه،نمیگم چند سالمه که خودتون حدس بزنین!!! البته غیر از سن خیلی چیزای مهمتری هم هست که جزو علائق منه و دلم میخواد بهتون بگم:
۱)بین خوراکیها بستنی رو خیلی دوست دارم.اینو گفتم که اگه خواستین واسم خوراکی بیارین، خیلی ذهنتون مشغول نشه!
۲)سه تا عروسک دارم که خیلی باهاشون حال میکنم.یکی یه اردک زرده به اسم جویی (البته سندشو به اسم یکی دیگه زدن.ولی خب اینجور چیزا تو خونه مون که باشه مال من هم میشه دیگه...مگه نه؟). یکی دیگه یه سگ زیتونیه که اسمش راجره (راجر عشق منه.انقده بچه مظلوم و مهربونه که نگو.برخلاف جویی که خیلی تخسه و حال همه رو میگیره).سومیش هم یه سگ کرم رنگه به اسم جنیفر (اینو وقتی آبله مرغون گرفته بودم و مجبور شده بودم یه هفته نرم مهد، مامانی واسم خرید که دلم نگیره)...اسمای باکلاسشونو حال کردین؟!!!
۳)بین گلها رز قرمز رو از بقیه بیشتر دوس دارم (عاشقیه و هزار درد بی درمون!!). البته از بوی یاس و نرگس هم خیلی خوشم میاد(اینو واسه طرفدارهام گفتم که همیشه دلشون میخواد بدونن چه گلهایی واسم بیارن!!)
۴)بین کتابهام از همه بیشتر شازده کوچولو رو دوس دارم.آخه میدونین....اون هم کوچولوئه ولی با این وجود سعی میکنه که با دنیای بزرگترها کنار بیاد.یه جورایی الگوی ما کوچولوهاست.
۵)بین رنگها صورتی و آبی رو خیلی دوس دارم. البته من از وقتی تو شیکم مامانی بودم،صورتی دوس داشتم....تو کارتون زیبای خفته، دو تا فرشته بودن که یکی همیشه لباسای صورتی میپوشید و اون یکی آبی. اون صورتیه همیشه لباسای زیبای خفته رو صورتی میکرد ولی اون یکی آبیش میکرد و همیشه سر این موضوع دعواشون میشد.من همیشه طرفدار صورتیه بودم.اما نمیدونم چرا این آخرها داره کم کم نظرم عوض میشه و احساس میکنم آبی بیشتر بهش میاد!!
۶)بین کارتونها بیشتر از همه از پری دریایی خوشم میاد.بخصوص اونجاییش که تو مخفیگاهش آواز میخوند.خیلی صحنه ی احساسیی بود....آخه میدونین....من باید یه اعترافی بکنم....من خیلی احساساتی و عشقولانه ام.مامانی میگه تو که اینقده احساساتی هستی، وقتی بزرگ شدی واست کلی دردسر درست میشه. من حرف مامانی رو قبول دارم.اما خودم اینجوری بیشتر دوس دارم.آخه بده آدم سنگدل باشه.
۷)بین حیوونا از پرنده ها و گربه و سگ خوشم میاد.(خودمم میدونم که علائقم هیچ ربطی به هم ندارن...ولی خب کاریش نمیشه کرد...خردادیم دیگه). البته بین اینا هم از همه بیشتر پرنده ها رو دوس دارم.آخه اونا میتونن پرواز کنن.من هم خیلی دوس دارم پرواز کنم. داداش جونم همیشه میگه که تو با این فکرهای عجیب و غریبت آخرش یه بلایی سر خودت میاری.آخه همش میترسه که من دلم بخواد از یه جای بلند بپرم که مثلا بشه پرواز و دست و پام بشکنه.من هزار بار بهش گفتم که آخه داداشی درسته که من هم هنوز کوچولوام اما عقلم میرسه که نمیتونم بدون بال پرواز کنم. حالا اگه بالی چیزی واسه خودم درست کنم یه چیزی.اما به حرفم گوش نمیده دیگه.آخه خیلی کوچیکه و همه چی رو جدی میگیره.
۸)بین آدما، همه رو دوس دارم.غیر از اونایی که بقیه رو اذیت میکنن.البته منظورم اذیت کردن عمدیه ها....مثلا وقتی پفکهای داداشی رو که دم دست گذاشته که راحت بردارم، ورمیدارم و میخورم که دیگه اذیت نمیشه.خب خودش خواسته به خواهر جونش یه حالی بده و پفکها رو دم دست گذاشته و اگه من بخورم نباید ناراحت بشه دیگه.مگه نه؟ آخه میدونین دیروز خیلی ازم ناراحت شده بود.ولی من به خدا نمیخواستم اذیتش کنم.فقط دلم یه کم پفک میخواست!!
خب، اینم از معرفی نامه.....جان من تا حالا همچین معرفی نامه ی کاملی دیده بودین؟!!
راستش حکایت اینجا نوشتن من بر میگرده به اینکه داداشی مو بردن سربازی.(آخه نمیگن داداشم بین اون همه آدم بزرگ غریبی میکنه؟).دوست جون هم که سرش شلوغه(آخه خانوم معلمشون خیلی سخت گیره).به خاطر همین من از آقا داداش اجازه گرفتم که من هم کنار دوست جون، گاهی اینجا بنویسم.
اومدم مامانی..............
خب دیگه من برم.مامانی داره صدام میکنه.قراره من و داداش رو ببره پارک....
اومدم..........
فعلا خدافظ